تبليغاتX
من یا هیچکس؟

من یا هیچکس؟

من فقط من بود.....برای خودش!!!

136

می دانی چرا فصل های این کتاب را از نو می خوانم؟؟
می خواهم یادم نرود تو را.....
در میان تمامی طوفان ها و آتشفشان ها و خشکسالی ها.....
چگونه در کنارم حفظ کرده ام.....
و این است آیین به صلیب کشیدن سنت عشق!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

135

سر بر دلواپسی هایت هم که می گذارم
آرام می شوم....
چرا وقتی رویای با تو بودنم را می شنوی.....
بی قراری می کنی؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

134

دستی برای گرفتن نمانده......
دستم را روزگار برید.....
از تمنای هر چه خواستن بود.....
طلوع برای فرداهاست....
نه برای من که تمام عمرم در امروز است!!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

133

واقعا متاسفم.....
برای حرفایی که این روزها میان من و تو .....
حامل سو, تفاهماتی نامنصفانه اند!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

132

بیا....
این هم کلید,مال تو.....
فکر می کنی کسی پشت این در منتظرت مانده؟؟؟
تا کی؟؟؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

131

دیگر نیا....
آغوشت بوی ترحم می دهد....
چشم هایم با تو نجیبند....
جواب واجب سلامت را هم قورط می دهند.....
دلم بزرگ شده و احساسم آب رفته.....
اینجا...
درست همین جایی که همیشه برای باهم بودنمان جای مناسبی نبود!.....
دردم را به آغوش کشیده ام...
تنهایی بزرگش کرد....
آنقدر بزرگ .....که تمام شب را خیس بارانم....
دیگر نیا!!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

130

هیچی نگو.....
هنوز وعده هایت روی بند....
زیر باران.....
منتظر آفتابند!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

129

من و تو ؟؟؟
بیا صادق باشیم.....
من بی تو می میرم.....
تو اما با من.....نمی مانی!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

128

وقتی در گوشم....
تصنیف های طلایی بودن آهنگ می شوند.....
تارهای هراس در قلبم,ناگاه می لرزند.....
کاش می دانستم....زمان آخرین قطعه ی این احساس را!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

127

برای دلم نمیر....
حتی برایش تب هم نکن!
اما قول بده تا هستم.....
همسایه ی نگاهم بمانی.....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

126

جوانیم را گریستم....
پیریم را خواهم مرد....
چشم حسودان بد دل,قند های کودکی ام را آب کرد!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

125

در شهر من ....
به گمانم ماه .....
در میان جانماز های آب کشیده ی مردان معتقد.....
آب رفته است....
شب های اینجا.....
پر از جیغ های بنفش تنهاییست!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

124

قلم...در پیچیدگی ذهنم لنگ میزند.....
کاغذ هایم اما همیشه رو سفیدند....
چشمها در نزدیکی افکارم....
وقت کم می آورند برای خواندن....
و من درک میکنم که گاه.....
حتی از خدا هم نباید انتظار نابجا داشت!!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

123

طعم حضورش را هیچوقت نچشیدم.....
زود مرد....
حتی فرصت نشد با هم....
در حیاطی که سالهاست بوی حیات در آن مرده.....
آدامس بادکنکی بخوریم و بلند و جلف منشانه بخندیم.....
مادرم میگفت....دندان مصنوعی نداشت....
دندان هم همینطور....
حیف شد پیش از آمدنم رفت!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

122

سبد سبد بهاری هم که باشی....
زمستان فصل سرد کوچت را.....
گرم نخواهی کرد!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

121

خیال میکنم این روزها زندگی هم بی خواب شده.....
لحظه هایم دیگر درگیر کابوس ها و رویاها نیستند....
و این تنها مشکل دنیاست که با (دیازپام!) هم حل نمی شود....
باور کن!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

120

چقدر نگاهت با احساسم غریب است....
نکند آشناییمان را....
در لحظه های غفلتم....
فروخته باشی؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

119

مال من بودن.....
سهم من است از تمامی چیز هایی که روزگار از من ربوده.....
حد نمی زنمش.....
در عوض....
بهترین هایش را غرامت می گیرم!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

118

یادم باشد که یادم نرود....
چند وقتیست.....
از یادت رفته ام!
و یادم باشد زیر و بم های زندگی.....
پیچیده تر از آنند که مرا از تو....
انتظار توجهی باشد!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

117

دستم که بر عصای نگاهش لغزید....
تازه فهمیدم چه خوب شد بلای جانم بود!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

116

حق با توست...
هنوز چیزی کم است....
در لابه لای همان پارچه ی سپیدی که....
برای من نوید پایان است ...
و برای تو ارمغان خوشبختی!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

115

پیله ام را در روزگار قحطی ابریشم نگاهت بافته ام....
شاید برای همین است که پیله ام....
آرامگاه هیچ پروانه ای نمی شود....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

114

شنیده ام قاصدک ها از سفر می آیند....
با کوله باری از حرف ها....
به گمانم در سفر تو را ندیدند....
مگر می شود پس از هشت سال....
برایم حرفی نداشته باشی؟؟؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

113

در خلسه ی یک صبح زمستانی....
طعم کال لبانی که رنگ زیستن را بر گونه هایت می کارد....
و ضربان های نا آشنایی که افکارت را تا زیر پوستش جریان می دهد....
شاید عاشق شدی!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

113

امروز درست همون روزی بود....
که باید یادت می رفت....
اگه غیر از این بود....
باید به رابطمون شک می کردم!!!

پ ن:می دونم....می خواستی بگی...."تولدم مبارک"....اما فرصت نشد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

112

گرد روزگار که بر تنت بنشیند.....
تو نیز به دفترچه ی خاطرات پیوند خواهی خورد.....
و چه زود پاک میشوند خاطرات.....
از میان حافظه ها!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

111

تیک تاک...
...
تیک تاک...
...
کاش زبانش را می فهمیدیم....
شاید آنقدر دیر نمی کردیم....
حتی برای جبران!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

110....

((حق با تو بود "گاه گمان می کنم دنیا گنجایش چیزی شبیه ما را یکجا نداشته..."
ولی من روزگار نمی گذرانم..
من تنها حمل تن می کنم در این بیابان بایرو بی آب و علف..
یه لیوان سردرد..یه بشقاب غم..یه بشقاب غم ..یه بشقاب غم..
ظرف ماکارانی مرا بدید پنگونها بخورند..من گلویم بستست..))

پ ن:هنوز م ا ن د گ ا ر ی...میتونی از دوستت بپرسی...
پ ن:آرزو می کردی که چی؟؟؟؟نمی گی؟؟؟؟
پ ن:بازم میای؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

110

" خیلی دلم گرفته از خیلی ها "

هست....

اما آنقدر لطیف و زیر پوستی......

که حوصله ام نمی گیرد پیدایش کنم.....

شاید در میان مردمان دلم.....

شاید هم معلق میان ابرهای ذهنی ام باشد!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  | 

109

از دور که خبرت را برایم می آورند.....

نزدیک می شود دلم به بهانه هایی که مدتهاست....

دیگر سراغی از تو نمی گیرند!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط برای من  |