دستی برای گرفتن نمانده......
دستم را روزگار برید.....
از تمنای هر چه خواستن بود.....
طلوع برای فرداهاست....
نه برای من که تمام عمرم در امروز است!!!!
واقعا متاسفم.....
برای حرفایی که این روزها میان من و تو .....
حامل سو, تفاهماتی نامنصفانه اند!!!
بیا....
این هم کلید,مال تو.....
فکر می کنی کسی پشت این در منتظرت مانده؟؟؟
تا کی؟؟؟
دیگر نیا....
آغوشت بوی ترحم می دهد....
چشم هایم با تو نجیبند....
جواب واجب سلامت را هم قورط می دهند.....
دلم بزرگ شده و احساسم آب رفته.....
اینجا...
درست همین جایی که همیشه برای باهم بودنمان جای مناسبی نبود!.....
دردم را به آغوش کشیده ام...
تنهایی بزرگش کرد....
آنقدر بزرگ .....که تمام شب را خیس بارانم....
دیگر نیا!!!!
هیچی نگو.....
هنوز وعده هایت روی بند....
زیر باران.....
منتظر آفتابند!!!
من و تو ؟؟؟
بیا صادق باشیم.....
من بی تو می میرم.....
تو اما با من.....نمی مانی!!!
وقتی در گوشم....
تصنیف های طلایی بودن آهنگ می شوند.....
تارهای هراس در قلبم,ناگاه می لرزند.....
کاش می دانستم....زمان آخرین قطعه ی این احساس را!!!
برای دلم نمیر....
حتی برایش تب هم نکن!
اما قول بده تا هستم.....
همسایه ی نگاهم بمانی.....
جوانیم را گریستم....
پیریم را خواهم مرد....
چشم حسودان بد دل,قند های کودکی ام را آب کرد!!!
در شهر من ....
به گمانم ماه .....
در میان جانماز های آب کشیده ی مردان معتقد.....
آب رفته است....
شب های اینجا.....
پر از جیغ های بنفش تنهاییست!!!
قلم...در پیچیدگی ذهنم لنگ میزند.....
کاغذ هایم اما همیشه رو سفیدند....
چشمها در نزدیکی افکارم....
وقت کم می آورند برای خواندن....
و من درک میکنم که گاه.....
حتی از خدا هم نباید انتظار نابجا داشت!!!!
طعم حضورش را هیچوقت نچشیدم.....
زود مرد....
حتی فرصت نشد با هم....
در حیاطی که سالهاست بوی حیات در آن مرده.....
آدامس بادکنکی بخوریم و بلند و جلف منشانه بخندیم.....
مادرم میگفت....دندان مصنوعی نداشت....
دندان هم همینطور....
حیف شد پیش از آمدنم رفت!!!
سبد سبد بهاری هم که باشی....
زمستان فصل سرد کوچت را.....
گرم نخواهی کرد!!!
خیال میکنم این روزها زندگی هم بی خواب شده.....
لحظه هایم دیگر درگیر کابوس ها و رویاها نیستند....
و این تنها مشکل دنیاست که با (دیازپام!) هم حل نمی شود....
باور کن!!!
چقدر نگاهت با احساسم غریب است....
نکند آشناییمان را....
در لحظه های غفلتم....
فروخته باشی؟؟؟
مال من بودن.....
سهم من است از تمامی چیز هایی که روزگار از من ربوده.....
حد نمی زنمش.....
در عوض....
بهترین هایش را غرامت می گیرم!!!
یادم باشد که یادم نرود....
چند وقتیست.....
از یادت رفته ام!
و یادم باشد زیر و بم های زندگی.....
پیچیده تر از آنند که مرا از تو....
انتظار توجهی باشد!!!
دستم که بر عصای نگاهش لغزید....
تازه فهمیدم چه خوب شد بلای جانم بود!!!
حق با توست...
هنوز چیزی کم است....
در لابه لای همان پارچه ی سپیدی که....
برای من نوید پایان است ...
و برای تو ارمغان خوشبختی!!!
پیله ام را در روزگار قحطی ابریشم نگاهت بافته ام....
شاید برای همین است که پیله ام....
آرامگاه هیچ پروانه ای نمی شود....
شنیده ام قاصدک ها از سفر می آیند....
با کوله باری از حرف ها....
به گمانم در سفر تو را ندیدند....
مگر می شود پس از هشت سال....
برایم حرفی نداشته باشی؟؟؟
در خلسه ی یک صبح زمستانی....
طعم کال لبانی که رنگ زیستن را بر گونه هایت می کارد....
و ضربان های نا آشنایی که افکارت را تا زیر پوستش جریان می دهد....
شاید عاشق شدی!!!
امروز درست همون روزی بود....
که باید یادت می رفت....
اگه غیر از این بود....
باید به رابطمون شک می کردم!!!
پ ن:می دونم....می خواستی بگی...."تولدم مبارک"....اما فرصت نشد!
گرد روزگار که بر تنت بنشیند.....
تو نیز به دفترچه ی خاطرات پیوند خواهی خورد.....
و چه زود پاک میشوند خاطرات.....
از میان حافظه ها!!!
تیک تاک...
...
تیک تاک...
...
کاش زبانش را می فهمیدیم....
شاید آنقدر دیر نمی کردیم....
حتی برای جبران!!!
((حق با تو بود "گاه گمان می کنم دنیا گنجایش چیزی شبیه ما را یکجا نداشته..."
ولی من روزگار نمی گذرانم..
من تنها حمل تن می کنم در این بیابان بایرو بی آب و علف..
یه لیوان سردرد..یه بشقاب غم..یه بشقاب غم ..یه بشقاب غم..
ظرف ماکارانی مرا بدید پنگونها بخورند..من گلویم بستست..))
پ ن:هنوز م ا ن د گ ا ر ی...میتونی از دوستت بپرسی...
پ ن:آرزو می کردی که چی؟؟؟؟نمی گی؟؟؟؟
پ ن:بازم میای؟؟؟
" خیلی دلم گرفته از خیلی ها "
هست....
اما آنقدر لطیف و زیر پوستی......
که حوصله ام نمی گیرد پیدایش کنم.....
شاید در میان مردمان دلم.....
شاید هم معلق میان ابرهای ذهنی ام باشد!!!!
از دور که خبرت را برایم می آورند.....
نزدیک می شود دلم به بهانه هایی که مدتهاست....
دیگر سراغی از تو نمی گیرند!!!
اجابت....
شاید سیرابی عطش آب باشد.....
وقتی سلام میدهی بر تشنه ترین دریا!!!
((...سلام بر حسین...))
گاه گمان می کنم....
دنیا گنجایش چیزی شبیه ما را یکجا نداشته.....
برای همین من و تو به دور از هم در این دنیا......
روزگار می گذرانیم!!!!